از تمام کشمکش ها و چی درسته و چی غلط ها و خشم ها و قضاوت ها و ناکامی ها و جر و بحث ها که بگذریم، یه چیزی خیلی توی دلم سنگینی میکنه، اونم این غمی هستش که روی دلم مونده و خستگی از این یکسالی که گذشت، توی این یکسال لحظه های شاد زیادی داشتیم به همون نسبت لحظه های غم و دلخوری هم داشتیم، چیزی که خیلی ناراحتم می کنه اینه که چرا من که این همه تلاش کردم چرا رابطه اونطوری که میخواستم پیش نرفت. حیف و حیفف نمی دونم انتخابم شاید درست نبود اما چه کنم، احساسه، نمی تونم جلوشو بگیرم و سرکوبش کنم. یه بخشی از وجودم انقدری غمگینه که بهم میگه دوباره باید بهش پیام بدی و باهاش صحبت کنی و دوباره رابطه رو شروع کنی ولی می دونم که بزرگترین اشتباهه، یک سال تمام تلاش کردم بهترین رفتار بکنم و بتونم خوشحالش کنم اما بازم دلخوریهامون ادامه پیدا کرد، از دستش کفری بودم و بالاخره جایی رسید که نتونستم خودم کنترل کنم و از کوره در رفتم. البته که شاید خیلی رفتارهای بدی هم اون کرد و حرفای بدی هم اون زد اما اینکار رو به مرور زمان کرد اما من توی خودم ریحتم و یهو خالی شدم. اما الان خیلی غمگینم و دل تنگ میشم و غصه می خورم که چرا آخرش به اینجا رسید چرا به یه درک مشترک نرسیدیم نسبت به رابطمون. هنوز توی ذهنم باهاش مکالمه می کنم و جر و بحث میکنم و میخوام بهش ثابت کنم که اشتباه می کنه اما چه فایده! اگر که این اتفاق بیفته، اگر هم که قبول کنه آیا من می تونم بهش اعتماد کنم بازم یا آیا اون می تونه بهم اعتماد کنه بازم!دیشب با مشاورم صحبت می کردم، حرف خیلی حالبی بهم زد. من بهش گفتم اگر یه جور دیگه رفتار می کردم مثلا جدی تر بودم توی رابطه، محکم تر برخورد می کردم و بیشتر هوای خودم داشتم رابطه به اینجا نمی رسید. مشاورم گفت اگر ی
برچسب:
نویسنده: آتنا زارعیان
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 9:57